کوله باری از خستگی
و تو از سرزمین مهری
با وله باری از اشتیاق
کاش میشد در جماره زندگی
با هم همسر شویم
(آنکه بی تو هم به نگاهت عشق می ورزد)
بگو دکترا برن این نفسای آخره
تو برام فقط بخند اینجوری خیلی بهتره
دم آخری بزار سیر بشینم نگات کنم
غزل آخرمو فدای خنده هات کنم
عزیزم گریه نکن خراب هر هق هقتم
کاش نفس یاری کنه بازم بگم عاشقتم
بگو هیچکسی نیاد میخوام باهات تنها باشم
دستات رو به من بده که دارم از هم می پاشم
دیگه بی تابی نکن آشفته حالم میکنی
از همه چیه من بگو بگو حلالم میکنی؟
با توام تا به ابد نمیشی از دلم جدا
گل مهربون من قرارمون پیش خدا
خنده هاتو هیچکسی نشونم نمیده
تا میام حرف بزنم گریه امونم نمیده
میدونم سخته ولی رفتن من حقیقته
واسه من گریه نکن این آخرین وصیته
تو به من گفتی
هرگز!!
هرگز!!
پاسخی سخت و درشت
ومرا غصه ی این هرگز گشت
ربازارتارز در كتاب بیگانه ای در لب رودخانه با پدارزاسك چنین میگوید:
« آنگاه که خدا بهر کاری خواستار تو باشد، کاری از تو ساخته نیست. او ترا به هر وسیله ای به سوی خودش میکشاند؛ بی آنکه خودت بدانی. خواه به واسطه قلب زنی باشد یا کودکی، برای او تفاوتی ندارد. »
کودکی سه ساله در وضعیتی ناگوار گرفتار شد. او روی شکم بر روی دو صندلی دراز کشیده و پاهایش را آویزان کرده بود، اما چون نمیتوانست فاصله زمین را با پاهایش ببیند، میترسید دستش را رها کرده و این چند سانتیمتر باقیمانده را تا زمین سر بخورد.
پدر که قیل و قال پسرش را برروی صندلی میدید، اول فکر کرد شاید طفل به صندلی چسبیده. اما بعد به اصل موضوع پی برد. پسر بچه دائم میگفت، « خدایا کمکم کن! » پدر نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد. این مشکل که برای پدر تا این حد پیش پا افتاده بود، از نظر طفل شایسته مداخله خداوند بود.
ولی پدر متوجه شد که خودش هم بارها به حال خود سوگواری کرده و به قدری ترسیده که نتوانسته خود را رها کند. به راستی چند بار این ماجرا تکرار شده که مردم به جای آموختن درس لازم، از خدا خواسته اند تا برای رفع اشکال یا مانع مداخله کند؟ عشق پدر به پسرش فرصتی را فراهم کرده بود تا او خود را بهتر بشناسد. با تمام اینها ماهانتا همیشه حاضر است تا عشق و حمایت خود را به هر کسی که عاشق اوست نثار کند.

سلام خدمت تمامی دوستان من تنها یه خواهش از همه دارم
اونم اینه که دعا کنید که هر چه سریعتر مرگ من برسه ازتون خواهش میکنم دیگه نمیخوام توی این دنیای دروغین بمونم
دل بر این جاده نشاندم که بیائی از راه...
چشم براه تو ماندم که بیائی از راه...
کوله باری که پراز غربت و تنهائی بود...
تا دم مرگ کشاندم که بیائی از راه...
همه عمر سکوتم به همین فکر گذشت...
چه بگویم به توآندم که بیائی از راه...
عشق تنها غزلی بود که یادم دادی...
نرم وباحوصله خواندم که بیائی از راه...
سالها زود گذشتند پس از تو...افسوس...
آنقدر زنده نماندم که بیائی از راه![]()
حسادت میکنم به برگ گیاه
وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هیجان زده
و بی تاب و چرخان میکند
و
به تختت که همه روزه به هم آغوشی شبت پریشان وبهم ریخته است
و
به فرش که چند تار مویت را میان پرزهایش نگه می دارد
و
به آینه ات که همیشه و هر روز گرمی نگاهت را حس میکند
و
به کوچه ات .درختان باغچه . چشمانت
و
به خودت و به خدایت
و
به این قلم که از تو نوشت
دلش مانند چشمانش هویداست
غزلهایم همه تقدیم او باد
بدون او نباشد قلب من شاد
شود جانم فدای هر نگاهش
دلم گردد نثار روی ماهش
چه زیبا گشته آن گلهای سرخش
وباران عاشق لبهای سرخش
شبی آرام وپر مهتاب دارد
درون چشم نرگس خواب دارد
خوشیها جملگی در روزگارش
همیشه دوستش دارم نثارش
دل من تا ابد مدیون راهش
و در دنیا خدا پشت وپناهش
|
قصه تنهائی من. وحشت از جدائیه |
