تبليغاتX
< من یه مسافر غریبم توی این دنیای بی کسی
من از سرزمین غربتم با

کوله باری از خستگی

و تو از سرزمین مهری

با وله باری از اشتیاق

کاش میشد در جماره زندگی

با هم همسر شویم

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 17:12 توسط مرتضی |

بی تفاوت به هر آنچه بود و هست این تن خسته زخمی را به همراه می کشم، می دانم که به قله خواهم رسید....
آنجا دیگر هیچکس همانند تو به گریه هایم نمی خندد، آنجا معنی عشق لبخند است.
می روم و می دانم که قله از آن من است.

(آنکه بی تو هم به نگاهت عشق می ورزد)

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 18:12 توسط مرتضی |

بگو دکترا برن این نفسای آخره

 

تو برام فقط بخند اینجوری خیلی بهتره

 

دم آخری بزار سیر بشینم نگات کنم

 

غزل آخرمو فدای خنده هات کنم

 

عزیزم گریه نکن خراب هر هق هقتم

 

کاش نفس یاری کنه بازم بگم عاشقتم

 

بگو هیچکسی نیاد میخوام باهات تنها باشم

 

دستات رو به من بده که دارم از هم می پاشم

 

دیگه بی تابی نکن آشفته حالم میکنی

 

از همه چیه من بگو بگو حلالم میکنی؟

 

با توام تا به ابد نمیشی از دلم جدا

 

گل مهربون من قرارمون پیش خدا

 

خنده هاتو هیچکسی نشونم نمیده

 

تا میام حرف بزنم گریه امونم نمیده

 

میدونم سخته ولی رفتن من حقیقته

 

واسه من گریه نکن این آخرین وصیته

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 11:6 توسط مرتضی |

من تمنا کردم که توبا من باشی

              تو به من گفتی

                                  هرگز!!

 هرگز!!

پاسخی سخت و درشت

                          ومرا غصه ی این هرگز گشت

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 0:33 توسط مرتضی |

ربازارتارز در كتاب بیگانه ای در لب رودخانه با پدارزاسك چنین می‌گوید:
« آنگاه که خدا بهر کاری خواستار تو باشد، کاری از تو ساخته نیست. او ترا به هر وسیله ای به سوی خودش می‌کشاند؛ بی آنکه خودت بدانی. خواه به واسطه قلب زنی باشد یا کودکی، برای او تفاوتی ندارد. »

کودکی سه ساله در وضعیتی ناگوار گرفتار شد. او روی شکم بر روی دو صندلی دراز کشیده و پاهایش را آویزان کرده بود، اما چون نمی‌توانست فاصله زمین را با پاهایش ببیند، می‌ترسید دستش را رها کرده و این چند سانتیمتر باقیمانده را تا زمین سر بخورد.
پدر که قیل و قال پسرش را برروی صندلی می‌دید، اول فکر کرد شاید طفل به صندلی چسبیده. اما بعد به اصل موضوع پی برد. پسر بچه دائم می‌گفت، « خدایا کمکم کن! » پدر نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد. این مشکل که برای پدر تا این حد پیش پا افتاده بود، از نظر طفل شایسته مداخله خداوند بود.
ولی پدر متوجه شد که خودش هم بارها به حال خود سوگواری کرده و به قدری ترسیده که نتوانسته خود را رها کند. به راستی چند بار این ماجرا تکرار شده که مردم به جای آموختن درس لازم، از خدا خواسته اند تا برای رفع اشکال یا مانع مداخله کند؟ عشق پدر به پسرش فرصتی را فراهم کرده بود تا او خود را بهتر بشناسد. با تمام اینها ماهانتا همیشه حاضر است تا عشق و حمایت خود را به هر کسی که عاشق اوست نثار کند.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 15:47 توسط مرتضی |

خدايا نسيم نوازش کجاست؟
کويرم، سرآغاز بارش کجاست؟
بيا تا به لبخند عادت کنيم
به اين راز پيوند عادت کنيم
بيا ساده مثل چکاوک شويم
بيا بازگرديم و کودک شويم...

 

 

سلام خدمت تمامی دوستان من تنها یه خواهش از همه دارم

اونم اینه که دعا کنید که هر چه سریعتر مرگ من برسه ازتون خواهش میکنم دیگه نمیخوام توی این دنیای دروغین بمونم

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 12:58 توسط مرتضی |

دل بر این جاده نشاندم که بیائی از راه...

چشم براه تو ماندم که بیائی از راه...

 کوله باری که پراز غربت و تنهائی بود...

تا دم مرگ کشاندم که بیائی از راه...

همه عمر سکوتم به همین فکر گذشت...

چه بگویم به توآندم که بیائی از راه...

عشق تنها غزلی بود که یادم دادی...

نرم وباحوصله خواندم که بیائی از راه...

سالها زود گذشتند پس از تو...افسوس...

آنقدر زنده نماندم که بیائی از راه

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 19:34 توسط مرتضی |

حسادت میکنم به آفتاب وقتی با نوازش آرام به  پوستت گرمی میبخشد .


حسادت میکنم به برگ گیاه
وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش
 او را هیجان زده

 و بی تاب و چرخان میکند 

 
و

 
حسادت میکنم به مادرت هم وقتی چند لحظه قبل از خواب به یاد تو لبخند میزند
و

 به تختت که همه روزه به هم آغوشی شبت پریشان وبهم ریخته است

 و

 به فرش که چند تار مویت را میان پرزهایش نگه می دارد

و

 به آینه ات که همیشه و هر روز گرمی نگاهت را حس میکند

 و

به کوچه ات .درختان باغچه . چشمانت

 و

 به خودت و به خدایت

 و

 به این قلم که از تو نوشت

+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 10:14 توسط مرتضی |

گلی دارم دلش سرمست و زیباست

                                              دلش مانند چشمانش هویداست

غزلهایم   همه   تقدیم    او    باد

                                               بدون او نباشد  قلب من   شاد

شود  جانم  فدای  هر   نگاهش

                                           دلم گردد   نثار  روی      ماهش

چه زیبا گشته آن گلهای سرخش

                                           وباران عاشق لبهای سرخش

شبی آرام وپر مهتاب دارد

                                          درون چشم نرگس خواب دارد

خوشیها جملگی در روزگارش

                                         همیشه دوستش دارم نثارش

دل من تا ابد مدیون راهش

                                          و در دنیا خدا پشت وپناهش

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:53 توسط مرتضی |

1

قصه تنهائی من. وحشت از جدائیه
جدائی از خاطره ها. از دست بی وفائیه
وحشتم از عاشقی نیست. بلکه از فاصله هاست
حراسم از پرپر شدن. توآغوش خاطره هاست
آخره همه عاشقی ها قصه بی وفائیه
تنهائی نشستنم. بهتر از آشنائیه
پناه تنهائیه دل عکس های یادگاریه
تو قلبم شکستی و دل یاد گرفت شکستنو
بزار فراموشش بشه
دل دادن و دل بستن

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 9:14 توسط مرتضی |

> <


قالب و كدهاي جاوا > < < آموزش قالب كدجاوا> >